تبليغاتX
پيله
دنیای من
 

 

کوشش مبتدیانه ی من در بسط ارتباطم با چند دختر شده عذاب این روزها... یکی دو تایی از طریق وبلاگ و یکی دوتایی از طریق موبایل....هنوز به آن حد از شهامت- یا شاید هم جنون- نرسیدم که کار را به ارتباطات رو در رو بکشانم.پیشنهاد شام امشب را هم از سر همین وحشت و ناخوشایندی رد کردم.هیچ حوصله ی زرنگی و بیش از آن باور  و بالیدن به زرنگی خواهران محترم را ندارم. .نه من برای آنها جالبم نه آنها برای من. حتی خویشاوند نسبی من هم حرفم را نمی فهمد و آن ها را نقاب و سخت گویی و ادا و از این جور چیز ها می خواند....

آمدم اینجا و اینها را گفتم تا هم تو بدانی دنیای من به چه مصیبتی تبدیل شده و  هم کمی دلم سبک شود از سنگینی این حس بد. .

.

پ.ن : کتایون هنوز هم خاص است و خارج از دایره ی این دل نوشته.درود بر او!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:18  توسط من  | 

 

 

می دانم همه ی آنچه پیوند نامش نهادند در واقع ختم می شود به خاله خان باجی بازی و من گفتم و تو بگو....اما از روی تنبلی و بی حافظگی من هم به این داستان پیوند تن دادم...

.

این روز ها که جشنواره ی تاتر استانی بود دست بر قضا چند تاتر دیدم که یکی از یکی مزخرف تر بود. دوستان پیشین تاتری را دیدم و باز هم حباب های مدعی را...

.

در این بین مادرم موجود جالبی است.....انگار پرهای نامرئی دارد از نوع پر های مرغابی که این همه ابتذال در محیط و این همه یاس آور بودنش اصلا در او کارگر نیست. راه خود می رود و زخم بر می دارد و باز می رود و می رود...

.

هوای خوبی است...بوی دریا نزدیک است...تو اما دوری و نزدیک نیلگونی دیگر...

.

.

پ.ن: دیدار با " یوسف فخرایی" را نمی خواهم از قلم بیاندازم! چون مثل چهار سال پیش، امسال هم او دل انگیز ترین استثنا بود!

پ.ن: باز هم عالی بودید، همه ی آن کسانی که بغض هایتان را قورت ندادید! (به یاد امروز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:38  توسط من  | 



«بیداری هنوز؟

از روشنی هوا فهمیدم.»

.

.

این هایکو را " ندیم اصغری" سروده. و من بی پیرایه تقدیمش می کنم به تو که به دلیل نداشتن فونت فارسی در موبایلت نتوانستی  آن را بصورت یک اس ام اس از این راه دور بخوانی!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:13  توسط من  | 

 

 

بر این باورم که مزخرفترین ....نه....قشر عظیمی از مزخرفترین آدمها روی این کره، آنهایی هستند که وقتی لازمت دارند " بهترین دوستشان" لقب می گیری و وقتی نیاز مندشان باشی تنها پیامشان این است: « دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!»

.

.

«بار الها! این همه زمین و آسمان های بی در و پیکر ساکت بی درک چه سود؟ این همه آدمهای جورواجور و همه یک جور و نا جور و بی خودی چه فایده؟.....آخر فایده این همه زمین و آسمانهای گله گشاد و این همه آدمهای گله گشاد تر چیست؟ یک زمین و آسمان مختصر و چهار تا آدم حسابی تر!.....»

                                                                                     شیخ جعفر شوشتری 

.

پ.ن: بهتر است زیر لب چیزی نگویید غرغر کنان. خب گیرم طرف شیخ باشد، حرف حسابش را که نمی توان تف کرد گوشه ای تا نهان بماند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:52  توسط من  | 

 

 

انگار آدم ذاتا سخت می تواند با فاصله کنار بیاید یا که اصلا کنار نمی آید. یعنی می خواهم بگویم واقعا بی انصافی است که همه چیز را فقط به « عادت داشتن» تعبیر کنیم. آدم نیاز دارد. به بودن. به عشق. به نزدیکی و بی فاصلگی....و من نیاز دارم به تو، به رنگ صورتی خوک رو لیف، به خانه ی ۶۴ متری، به گریه های نا به هنگام و خنده های به وقت....من نیاز دارم به مامن کوچکمان و چیزیست در درونم که دوری را بر نمی تابد.

این را پدر بزرگ هم خوب می داند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:7  توسط من  | 

 

می گویی روز ها را بشمر و من می شمرم.

به قاب عکس پدر بزرگ نکاه میکنم و می شمرم. امروز دویست نود نهم است...دلتگ که میشوم دوباره به شمردن فکر می کنم تا شاید بی تابی ام کمتر شودُ اما باز هم همان روز دویست و نود و نهم است.

به قاب عکس پدر بزرگ نگاه می کنم و می شمرم آن عدد تکراری این جمعه ی تکراری را. انگار نگاه پدر بزرگ هم از پشت آن شیشه ی چهار گوش کسل شده از این همه تکرار. از ثبات دلتنگی. یا حتی از باران بی وقفه که آجر فرش حیاط را لیز و خطرناک کرده.

.

تو اگر بگویی بشمر من حتما می شمرم. اما روز بیست و چهار ساعت دارد که به خدا نمی شود با قانون مدنی و مجازات و تجارت و آئین دادرسی مدنی پُرش کرد. حتی آشپزی رمز آلود هم خالی جمعه را ُپُرنمی کند. اس ام اس کم است. موبایل نا کافی است. حتی باز شدن در لپ تاپ و نوشتن در این خلوت هم تلاش مذبوحانه ای بیش نیست.

.

به قاب پدر بزرگ نگاه میکنم. لبهایش تاییدی است بر این حرفم که دلتنگی را مرحمی جز  «حضور» نیست. می دانم در دلش از توی آن قاب قهوه ای چهار گوش می گوید: « اگر اینها برای تسکین کافی بود ، بی شک آن زمان که خاک رویم می ریختند می گفتم : پیش از ریختن آن تل خاک، یک خط ایرانسل لطفا!»

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:41  توسط من  | 

 

 

توی شرجی خانه ی پدر بزرگ می مانم. می خواهم تمام موهای بلندی که ریخته روی شانه ام فر بخورد و بشود مثل روزهای کودکی. می خواهم شیطنت کنم توی حیاطی که هنوز خیال آن حوض کوچک روز های بچگی در میانه اش حک شده. می خواهم راه بروم و عطر درخت های نارنج نبوده ی آن باغچه آخری را حس کنم. یا که میلاد باشد و برویم سبزی پلو ماهی را در حیاط روی سفره ی کوچکمان بخوریم با دست.

باور ندارم که نمی شود... به کودکی باز می گردم.... کودکی که عاشق است

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 20:34  توسط من  | 

 

 

خب، واقعيت اين است كه آدم از يك جايي بايد شروع كند. و من خواستم بياغازم. با ترس و دلهره.

... 

اوايل يك دست و پا چلفتي تمام عيار بودم.نمي دانستم چطور بايد مراقبش باشم.چه رژيمي را رعايت كنم كه او خوب رشد كند. كه كج و كوله شكل نگيرد. كه معلول زاده نشود. سخت بود بي همراه و ياور. اما كم كم ياد گرفتم. ياري شدم و كمي شجاعتر.

...

هنوز هم نميدانم نگه اش دارم يا نه. فعلا كه هم من و هم او حالمان خوب است و مشكل چنداني نداريم.خوب با هم كنار آمديم تا الان گرچه  هنوز هم گاهي بی رحمانه لگد می زند.

...

اگر سقطش نكنم هفتم يا هشتم شهريور تولدش است.....استقلالم را ميگويم!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:23  توسط من  | 

 

 

میان بودن و رفتن ، رفتن را بر میگزینم. حتی با پاهای مصنوعی ، یا چرخ های غلتان یک ویلچر.

.

.

پ.ن : بعد از مدتها دوباره برگشتم پیش خودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:44  توسط من  | 

 

 

پدر بزرگ!

 با همه ی پیوندی که میان من و تو بود تا کنون در پیله هم کلام نشدیم. مخاطبم نبودی. گفتی نبود با تو که شنودش کنی.  پدر بزرگ! وقتی پنج شنبه با میلاد و نان کلوچه ای ها و سبزه و سنبل آمدیم ، باید کنارم می ایستادی و بنفشه ها را میدیدی.زیبا بودند.زیباتر از همیشه.زیبا تر از بسیاری از هم نوعانشان که در گوشه و کنار می دیدیم.

باران میبارید.از آن بارانهای ریز و سمج که در بی خبری آلوده ات می کند. خیس و سنگین ات می کند.آرام و بی صدا.از آن باران های ریاکار. اما با این همه بنفشه ها زیبا بودند. زیبا تر از همیشه.

زمین مرطوب بود. سنگ ها مرده و سرد.همه چیز در سکون و سکوت. اما خاک زیر بنفشه ها تازه و زنده بود. خاک بوی زندگی می داد. خوشرنگ و گرم بود. بنفشه ها را نرم و لطیف به آغوش کشیده بود. و بنفشه ها زیبا شده بودند. زیبا تر از همیشه.

 نگاهم مست شده بود پدر بزرگ!مست آن همه زیبایی و روح سیال . زیر لب خواندم : والعصر ، ان الانسان لفی خسر.دیدم که خندیدی. آن لبخند مردانه ی همواره. آن ته ریش خواستنی. دیدم پدر بزرگ! و بنفشه ها زیبا شدند . زیبا تر از همیشه.

 کت و شلوار و جلیقه ی عید را بپوش! برایم دعا کن! عیدی از لای قرآنت بیرون بیاور. به همه بگو امسال هم به من تخم مرغ رنگی بدهند. بگو به جای آن خرماها ، من ، مثل هر سال ، تخم مرغی به رنگ زرد می خواهم. به رنگ زندگی. به رنگ لبخند تو. به رنگ صدای تو . بگو پدر بزرگ ، تا بنفشه های زیبا بمانند. زیبا تر از همیشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:4  توسط من  |