|
دنیای من
|
شب است و من مالامال از خستگی روزهای پایانی سال.
....
عید احمقانه و مستبدانه دارد از راه می رسد ، بی توجه به اینکه آیا همگان به حقیقت آماده ی تحول و شادمانی نو شدن هستند یا نه؟و هر چیز که راه استبداد در پیش بگیرد و حکمرانی ، بی تردید افراد و اعضا را مجبور به ایفای نقش می کند و ژست هاي پوشالی و خالی از باور. و اینگونه می شود که تخم مرغ های رنگی میشوند تراول های چند هزار تومانی و روبوسی ها و دید بازدید ها شکنجه های سیزده روزه ی باستانی ترین عید مردم آریا.
....
خستگی من تنها از جبر آمدن نوروز نیست. چه بسیار جبر ها که ما آغشته به آن هستیم ، یا که درگیرش میشویم. جبر هایی که در توالی اهم و اهم ـ و نه اهم و مهم که تصمیم گیری در باب آن آسان است ـ پدیدمی آیند.
....
نمیفهمم که چرا باید پدر قرص های آرام بخش را دور میریخت. وقتی آرامش طبیعی برایم نیست ،شرمی ندارم از اینکه متوسل به نوع مصنوعی و تزریقی اش بشوم که همان قرصها باشند. اما همه اش را دور ریخت . شاید چون به ذهن نمی آورد که چقدر انسانها میتوانند درون پیچیده و پنهان و ناآرامی داشته باشند.
....
هر بار که مورد بی اعتمادی واقع می شوم به همین اندازه ویران میگردم که حالا برای مخاطبین مجازی و حقیقی ام قابل لمس است. شاید اگر به شکل مرضی و آرمان گرایانه حقیقت گرا و راست نهاد نبودم راحت تر میتوانستم این بار را تاب آورم.اما حالا ثمره ی این مشی ، تحلیل رفتن هر باره و احساس غربتی ژرفتر از پیش است.
....
این بخش برای مخاطب خاص و منحصری است که همواره در من حضور دارد : "ضعف و لرزش ها هنوز باقیست. الان سه روز می گذرد. چرا بهبودی حاصل نمیشود؟ نیاز به کمک دارم!"
....
حقوق ،احمقانه است. از کدام حق دفاع کنی ،وقتی که احقاق حق رویایی بیش نیست؟ سیستم اتهامی در درون آدمیان جاریست! زمان ، به کدام خیال واهی داعیه ی تجدد و ترقی دارد؟ آنچه که مردمان روشن گری و مسیر های رو به رشد می شناسندش ، تا چه پایه میتواند مبتذل و هجو باشد؟ حقوق میخوانیم که چه؟ وقتي ما در ذهن هم متهمیم. قلب و وجدان ما به خود بینی و یک سویه گی عمیقی مبتلاست. حقوق ويترين لوکسی بیش نيست در این بين.شاید برای اینکه به این همه فکر نکنیم و همیشه در تقلای یک اجاره نامه یا تمیز عقد بیع از معاوضه باقی بمانیم و دیگر مجالی نباشد برای پرداختن به خود!
....
باور هایم مرا حفظ نگاه دارند. و کور سوی امید بخشی مرا از این ویرانی برهاند یا تکان دستی نویدم دهد که این همه خوابی بیش نیست و این نوشته ها زاييده ي هذیان های شبهای خستگیست.
.
.
.
پ.ن: ناراحتی ها را دور میریزم، اما با آن تکه هایی که از من ویران شد ، با رنج بي اعتمادي چه كنم "مانا"يم؟
پ.ن۱: اين نوشته در شرايط خويشاوندي محض نگاشته شد!گلايه ها ي گاه و بيگاه ناقض "ايمان" نيست!
.
.
دارم با خودم مي برمت چهارشنبه سوري ، "مانا" !
هوا سرد است ، لباس گرم بپوش!
.
.
ميداني كه ؛ او تنها كسي بود كه تو را ديد كه در كنار من نشسته اي توي سلف خواهران - برادران شده ي دانشگاه. بسيار تعجب كرد از ديدنت.اما از اينكه يك ليوان چاي داشتيم آنقدر خوشش آمد كه هيچ نگفت و خاموش رفت و در دلش خواند : " گور باباي حراست"
.
خداي عزيز!
مي شود تو و همه ي آدمها و همه جانداران و بي جان ها چند لحظه گوشهايتان را بگيريد؟ ...ميخواهم در گوشي ترين حرف دنيا را با "مانا" بگويم.....
.
.
پ.ن:...............،...........!!!!........... .