تبليغاتX
پيله
دنیای من
 

 

امروز تقويم ما ورق خورد .

سالي نو آغاز شد.

روز هايش خوش بادمان ، "مانا"!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:27  توسط من  | 

 

 

- نه...كار خاصي نداشتم.فقط ميخواستم ببوسمت.همين!

....

پ.ن:بابت هواي بسيار خوب مرسي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:30  توسط من 

 

 

شنيدن دوئت قطعه ي " برات اصفهان" از اتاق مجاور لذت بخش است.

خوردن " شيرين ها ي نارگيلي" هم.

"بودنت " اما چه غوغايي ميتواند باشد.

.

در يازدهمين شب از بهار ، خانه ي ما مملو از مهمان است. شلوغ و درهم.صدا ها و حرف ها و كلمات به طرز خنده داري در هم ميلولند.... نتيجه:هيچ.... اگر يك جمله را هم بتوان به تمامي شنيد ، معجزه ايست.چاي و شيريني و شكلات و ميوه  و ....بساط عيد مهيا است. همه به سرعت شگفت آوري هم سخن مناسب خود را ميجويند.خيلي خوب است. خيلي خوب كه اين آدمها تنها نمي مانند.

.

.

"احمد رضا بهار لو" باز داستان تكراري كشور در حال سقوط را به گوشمان ميخواند. اخبار گويان دمي از كار باز نمي ايستند تا مبادا از ياد ببريم كه بمب ها و تحريم ها چقدر نزديكند.پدر و ديگران به دقت گوش ميدهند.من هم گاه و بي گاه ميشنوم چيز هايي و فكر ميكنم كه بدتر از اين كه حالا به آن مبتالا ايم ، چه ميتواند پيش آيد؟

.

.

گور پدر بمب ها . اين خبر را بشنو :امروز شمردمشان. شده ۲۷ شكلات.حساب كردم كه با ۲۷ چاي مشترك ميتوانيم ترتيبشان را بدهيم. يه جور هايي وقتي به مجموعه ي رو به رشدش نگاه ميكنم ، ياد " هكتور كلكسيونر" كتاب سيلور استاين مي افتم. حالا تمام دلخوشي ام اين است كه ما يك كلكسيون كوچك از "شكلاتهاي عيد" داريم.من و تو! . و چه كسي چيزي شبيه به اين دارد... ها؟ شرط ميبندم كه هيچ كس.

.

.

يك تقويم داده اند به من به مناسبت "عيد". اسمش هست "تقويم كودك".ماجرايش را كه يادت هست؟كه رد پاي من  و تو در يكي از بهترين صفحاتش ديده مي شود؟......خلاصه اينكه امروز كه داشتم ورقش مي زدم و نگاهش مي كردم،ديدم زير صفحه ي ۵دي ماهش نوشته اند:‌"چقدر دلم برايت تنگ شده بود"..........حالا باز هم كسي هست كه بتواند بگويد اين تقويم مال من و تو نيست؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:46  توسط من 

 

 

امروز روز هفتم سال تازه است. ميگويند كه هفت عددي است مقدس. امروز از صبح منتظرم. منتظر هر چيز خوشايندي كه به تعبير تقدس هفتمين روز ، پذيرايش  باشم. و خب...اين چيز تازه اي نيست. همه ي ما در گوشه و كنار ذهنمان گاهي اين بازي را به راه مي اندازيم و به غايت هم از آن لذت ميبريم. بازي اينكه به چيزي معنايي انتزاعي بدهيم ، و از بعدي مقدس مآبانه نگاهش كنيم. براي من اين وجه ذهن گرايي ،بسيار خوشايند و دلپذير و باورمند است. ميگويم " ذهن گرايي" ، چون معتقدم كمتر آنچه كه به تمامه در ذهن و خيال مي پرورانيمش يا به آن معتقديم، مصداق حقيقي مي يابد. يا اگر گاه مصداقي يافت ، دقيقا منطبق بر آن شكل دروني و ذهني اش نمي گردد. چيزي شبيه به اينكه در عالم مُثُل خودت مفهومي داري ، اما سايه اش كمي كج و كوله از آن غار به بيرون بازتابيده مي شود. و اين بسيار بديهي است. در معناي فلسفي اش هم كه ببينيم ، همين اتفاق مي افتد. و مثلا مفهومي چون " خدا" ، گاهي آنقدر ناقص و درهم و ناموزون به جهان باز تابيده مي شود كه از خنده روده بُر مي شويم.

.

.

فكر ميكنم اين نگارشهاي كمي مداوم و طولاني را بايد به حساب ايام سيزده روزه ي تعطيل گذاشت ، نه پر حرفي من. در اين روزها و در همهمه ي پوشالي اش  بسيار بيش از هر زمان مجال فكر كردن مي يابم. در خودم ، در آدمها ي دور و بر ، در ميوزيك ويدئو ي جديد " نويد و اميد". و در شگفتي ديگران ، وقتي كه من را مشتاقانه در حال گوش كردن و ديدن اين كليپ ميبينند و ....   . و اين مجال بي دريغ ، هر كسي را به اصل و نهادش باز مي گرداند. و نهاد من با نوشتن و كلمات آميخته. از اين روست كه مي آيم و مينويسم و ....آنهم نوشتن در لحظه ، بدون هيچ انديشه و پس زمينه و قصد پيشين براي پروراندن مطلبي خاص. نوشتن در همان دم ، از هر چه پيش آيد يا كه به ذهن.

.

.

هم خوب است و هم بد. خوب است چون شبيه حرف زدن با خود است. و گاهي در اين ميان ميبيني حرف هايي با خودت ميگويي كه براي خودت هم تازگي دارد. انگار تا پيش از اين خجالت ميكشيدي كه  اينها را هم با خودت در ميان بگذاري و حالا كلمات حجاب ها را مي درند و ميان تو و خودت هيچ حائل نميگذارند. شرمساري و عرياني لذت بخشي است...... اما وجه ناخوشايندش اين است كه دائما گوشه هايي از خودت را آشكار ميكني كه ديگراني هم در اين بين مي آيند و ميخوانند و يك چيز هايي اين وسط دستگيرشان مي شود و بعد  دست بكار ساختن چهره اي از  تو مي شوند. مجسمه ي نمي كاره شان را كامل ميكنند. به نقاشي شان رنگ مي پاشند و خلاصه اينكه دنياي غريبي ميشود.

.

.

ديروز فيلم " اتاق پسر" را ديدم. سينماي " ناني مورتي" را دوست دارم. احساس ميكنمش. جالب آنكه وقتي نخستين نقد را چند سال پيش راجع به يكي از فيلم هايش خواندم ،دانستم كه سينمايش را دوست دارم. و بعد ها كه فيلم هايش را ديدم خودم را از لابلاي سكانس هايش پيدا كردم.پناه بر خدا ....آخر من آن وسط چه مي كردم؟؟؟......بهرحال لذت بردم.عجيب بود كه هم به بيمار ها شباهت داشتم و هم به خود  پزشك.و اين موجب مي شود كه آن فرضيه ي چند گانگي انسانها را در ذهنم تقويت كنم.

.

.

گفت و گو ندارد كه با همه تنهايي و انسان گريزي ، دلم براي "دوستم" به غايت تنگ شده ( اين را با آن نظريه ي بند نخست براحتي ميتوان دريافت). با توجه به وضعيتي كه به آن دچار هستم نياز مبرمي حس ميكنم مبني بر اينكه بخش هايي از " شازده كوچولو " را تغيير بدهم.....ديگر با حال و هواي اين روز ها همخواني ندارد و بايد به روزش كرد.مثلا قطار هاي سريع السيرش را تند رو تر كرد ، سياره ي دائم الخمر ش را از "يك " به "چندين" سياره افزايش داد ، و روباهش را با واقع گرايي تمام دلتنگ تر و تنها تر و اهلي تر نمايش داد و شازده كوچولويش را خواستني تر.....گفتم كه،حسابي به دست كاري نياز دارد اين كتاب.

.

.

آسمان كماكان ميبارد. كم كم هر دومان ياد گرفتيم كه زندگي مسالمت آميزي در كنار هم اختيار كنيم. اين است كه مثلا بدون چتر ميروم خريد ميكنم و حسابي خيس ميشوم و هيچ بد و بيراهي هم نثار زمين و زمان نميكنم.

.

.

......موش هايي كه با كشتي هاي بار زده به ساحل مي رسند شانس بقا دارند،ميتوانند مخفي شوند . خانه اي براي خود بسازند، گذرنامه هم لازم ندارند و صدايشان هم در نمي آيد، بجز موقعي كه طاعون بيايد. اما تو اگر بلند حرف بزني مطرودي....

.........

پ.ن: شايد كمي احمقانه به نظر بيايد. اما من برايت شكلاتهاي عيد را جمع مي كنم ، " مانا"!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:34  توسط من 

 

 

آنقدر دور ميشوم و گريز و گريز و گريز كه تغيير شكل داده ام. نقطه ي كوچكي شايد در انتهاي يك پرسپكتيو از تابلويي كه ما "زيست" مي ناميمش. ديگر خودم هم تصوير روشني از انتهاي راه ها ، پيش چشم ندارم. يا كه تصاوير روشن اند و چشمان من كم سو تر از "ديدن" است.

.

.

"به تنهايي خو مي كنم".... اين ذهنيت چندين ساله اين روز ها هم با من است. اما در مصداق ، آيا حقيقتا اين هم سو شدگي تحقق يافته يا نه را ، مردد ام. اما حد اقل ظواهر امر را چون هميشه خوب ميچينم. و گام هاي سطحي را بر ميدارم. ....نقطه و نقطه تر ميشوم.....دور و دور تر.

.

.

اين روز ها از هيچ كس خبري نيست. از من هم شايد براي بسياري. بازي خنده داري است اين شيوه ها و رفتار ها. گاهي خيال ميكنم محرك و بن مايه ي همه چيز "عادت" است. شايد براي همين است كه ميگويند : " از دل برود هر آنكه از ديده برفت". چرا كه ديده به عادت مي پذيرد و عادت به دل راه ندارد. و در نتيجه دل و ديده در حديث عادت ها و روز مرگي ها راهي جدا مي پويند.........تنها شايد " خويشاوندي" است كه عميق ترين تبصره را به همه ي اين تحليل هاي منطقي وارد ميكند و يكبار و تنها يكبار ، جلوه ي تازه اي از مفاهيم و مضامين و مصاديق را آشكار مي نمايد........يكبار و تنها يكبار

.

.

از فردا تا پايان هفته بارانيست. آسمان امشب به شكل غريبي سرخ بود. گاهي چشمانم با آسمان همرنگ مي شود. من پس از باران و او پيش.

........

پ.ن: " مانا"!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:4  توسط من