تبليغاتX
پيله
دنیای من
 

 

...اي روز هاي ارديبهشت

كه مثل مامور مخفي پليس

 در تعقيب من ايد

برويد

و

دست خدا حواله ي تان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:23  توسط من  | 

 

 

لازم نيست

جواب مناسبي بدهي

من در اندوه تنهايي غوطه مي خورم

و دستهايم هنوز مال من است

 

آي آسمان روز اول دي ماه

درخت هاي دو سمت

سپاس براي نان و باران

              و

                شعري كوتاه

 

           ( از لاله موسوي)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:34  توسط من  | 

 

 

غروب غم باری است.بهار روز به روز خنکتر و بی مزه تر میشود.آسمان دیگر واقعا غیر قابل تحمل است با این حاملگی گاه و بیگاهش از بار ابر ها و ویار های چندش آورش.

.

.

مرتکب دیوانگی غیریبی میشوم .ژان کریستف را از لابلای کتابها بیرون می آورم. جلد هفت. میگشایمش. دقیقا میدانم که به چه صفحه ای میخواهم بروم و چه ببینم.

"....كريستف آرام بود .ميكوشيد چيز بخواند ، يا به گردش ميرفت.ناگهان لبخند "اوليويه" و چهره ي خسته و مهربانش را ميديد....گويي خنجري به قلبش فرو ميكردند....پايش سست ميگشت ناله سر ميداد. يكبار مقابل پيانو نشسته بود و با همان شور پيشين قطعه اي از بتهوون مينواخت.....ناگهان باز ايستاد.خود را بر زمين انداخت،رخسار خود را در پشتي هاي نيمكت فرو برد و فرياد كشيد: ـ پسركم!...."

.

.

بعضي كامنت هاي چرند پست قبلي را كه ميبينم حالم به هم ميخورد. ضمير هاي بي همه چيزي كه مي آيند و همه جا براي آنها لنجنزاري است كه به آن خو گرفته اند.همه چيز اما در تاييد متن پيشين است. بي گاهوارگي يك نسل فكري ،و نه سني ....

.

.

شكلاتها و ياد ها و ژان كريستف دلم را به درد مي آورند.....امروز هم گذشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:30  توسط من  | 

 

 

رو به هر کجایی این خاک که می کنی،بوی مردار است که احساست را خدشه دار ماندن می کند تا دلشوره هات را تب آینده از پا بیاندازد.حساب ماندنت را که می کنی یک معادله و یک مجهولی آینده را ساده هستی : چیزی کمتر از پدر و مادرت.که اگر آن ها هم شوی هنر کرده ای،که نمی شوی که زمانه ی نسل ما این حرف و حدیث ها را بر نمی تابد که نه.حالا که وقتش را رسیده ای،خیل عظیمی از خودت را می بینی که زندگی را لاجرم هستند.خیل عظیمی که بیست و چند سالگیشان را رنگ حسرت گوششان را پر کرده از گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی نسل پیش تر.که حالا سن نسل من و تو خیلی بیش تر از این هاست که باید.بی چارگی این نسل را درمان اما اگر نباشد،جای شکرش را به حساب درد نباید گذاشت.بی دردی ما نقل مثال معروف را حکم می کند.که حال من از ضرب و جمع این همه مثال در نبون های نسل خودم بهم می خورد.من و تو زندگی هامان را پای آزمون و خطای عده ای گذاشته ایم که همه چیز و همه کس برایشان اهمیت داشت غیر از من و تو. 

پی نوشت )‌ : .....!

......

متن را از وبلاگ دوستم بابك فرح زاد گرفتم. صداي مشترك را خوش است كه مشترك و هم آوا بر آوريم.اجازه اش را به حساب بزرگواري همواره اش ميگذارم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:25  توسط من  | 

 

 

همه اش براي خودتان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:35  توسط من  | 

 

"يه آدم"من رو به اين بازي دعوت كرده. نگاهي به متن خودش ميكنم و به فكر كردن ادامه ميدهم  ، بلكه هدف آغازيدن اين به اصطلاح بازي را درك كنم. ...دركي حاصل نميشود.....پس يا من اساسا موجود بي دركي هستم. يا مطابق معمول در كارهايي كه واقع ميشود و حوادثي كه رخ ميدهد ، هدف در كار نيست.به هر ترتيب من به قهري ترين صورت ممكن وارد بازي شدم.آنقدر خسته و به هم ريخته ام كه ميخواهم شركت نكنم. اما حكمم مثل تاجر ورشكسته اي است كه اگر وصيت را تنفيذ هم نكند پس از مهلت يك ماهه،وصيت خود به خود تنفيذ ميشود و ما ترك ميرود به كيسه ي طلبكاران.پس چه كاريه؟ خودم محترمانه  تنفيذش ميكنم!!!!!

۱- دانشگاه همچنان كه فكر ميكردم ، اصلا جاي خوبي نبود. يك مدرسه ي بزرگتر  با آدم هاي بيشتر و كوته فكري هاي مبسوط و دختر و پسر هاي گنگ و مبهوت و ذوق زده از ادغام.من نه حقوق را دوست داشتم،نه دانشكده را .....كلاسها شروع مي شوند. "حقوق مدني" توجه ام را جلب مي كند.

نتيجه ي اخلاقي ترم يك : هيچكدام از ما اهليت ندارم!!!

.

۲- يك جرم شناسي پيدايش ميشود كه آنقدر حوصله داشته باشد كه ۳۰۰۰ جمجمه ي مجرمين مرده را جمع آوري و بررسي كند و بعد از روي ويژگي هاي ظاهري بيايد و بگويد كه چه كسي با چه قيافه اي ممكن است خصوصيات مجرمانه داشته باشد .

نتيجه ي اخلاقي ترم دو : همه ي هم كلاسي هايم مجرم اند و استاد در اين باب چند پيرهن بيشتر از ما پاره كرده!!!

.

۳-مدني ۳ را دوست دارم. جزاي ۲ را هم استاد خوبي تدريس ميكند،اماميخواهم انصراف دهم. حالم از همه چيز به هم ميخورد.اواسط ترم با چند دوست ترم بالايي آشنا ميشوم كه با سوادند. ترغيب ميشوم و در اقدامي بي سابقه شبهاي امتحان درس ميخوانم. مادر و پدر اشك شوق ميريزند. عده اي فكر ميكنند كه من ديگر "بچه ي خوب" شده ام. يكي در سرم مدام زمزمه ميكند كه " باد آورده را باد مي برد".لعنت به صداهاي ناباب ذهن.

 نتيجه ي اخلاقي ترم سه : الان وقت جوجه شمردن نيست!!!

.

۴-دوستي را دعوت ميكنيم براي سخنراني در دانشگاه. در حين طي كردن مراحل اداري من و حميد ميفهميم كه اتفاقا بروكراسي بسيار هم چيز خوبي است . چونكه "احمد شاملو " را با آن همه اسم و رسم كسي نمي شناسد. اما من و حميدرا از رييس دانشگاه و معاون پژوهشي تا باغبان و چمن زن و دربان  ، ميشناسند ...حالا هي ما بد بگوييم... بشكند دست اين دولت نازنين كه نمك ندارد.

نتيجه ي اخلاقي ترم چهار:من و حميد موجودات نمك نشناسي بوديم ،چون به رغم آن همه شهرت ،بعد از سخنراني تصميم گرفتيم كه به روح همه ي اجداد محترممان بخنديم اگر دوباره بخواهيم باني مراسمي از اين دست شويم!!!

.

۵-مدني ۶ آغاز مي شود. دكتر نوري من را از نسل "كنه" ها ميداند و سر كلاس هاي متعددش به واقع تحملم ميكند . دكتر داوودي از "حامد درويش" مي پرسد : عقود معين را تعريف كن! . ميگويد " عقودي كه در آن مبيع وثمن معين اند". ما مثل كودكاني فهيم ساكت مي مانيم و خنده مان را ميخوريم تا نظم كلاس به هم نريزد. گرايش به ادبيات عرفاني پيدا كردم. ميخواهم از رشته ي حقوق انصراف دهم . هادي مطهري شكنجه شد كه به دليل بي حوصلگي من از حقوق و تصميم به انصراف تا دو هفته نتوانست يك سوالش از درس تجارت را با من مطرح كند . به اين ترتيب او يك ركورد هم در دفتر ركورد ها به نام خودش ثبت كرد.امتحان ها را ميدهم. به خير مي گذرد .

نتيجه ي اخلاقي ترم پنجم: من مثل يك كايت ،ميان زمين و هواي عصيان هاي همواره ام در حركتم!!!

.

.

من هم ادامه ي بازي را براي بابك  و ولگرد ورضا موسوي وعلي حاجيپور و شازده كوچولو وصيت مي كنم.

.....

پ .ن:لازم به ذكر است ، مدعوين عزيز بدانند كه اجراي اين وصيت منوط به فوت موصي (كه بنده هستم) نمي باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:43  توسط من  |