|
دنیای من
|
"پيله" ي من!
دلتنگ نباش!معلم ها مي گويند به نبودنش خو ميكنيم.
.
.
"پيله" ي من!
چند گاهي است كه تاتر شهر با غير تاتري ترين خاطره ي زندگي ام از آنجا ، در ذهنم نقش بسته.مدتي است كه برگها دوباره به شوق مي آورندم...و تازه معناي "فواره ها" را دريافته ام.
.
دارم ياد ميگيرم كه كمي آرام تر باشم. و اين درست مثل حس و حالم در زماني است كه ياد ميگرفتم خودم را به موج بسپارم و به نرمي روي آب دريا بخوابم...چند بار نخست كمي آب شور توي دهان و گوشها مي رود ، يا هراس غلتيدن به قعر با تو هست ، اما بعدش لذتي است كه نظيرش را كمتر جايي مي يابي.
.
چيزي شبيه نور .....يا ديدن بانوي ارديبهشت در مياني ترين ماه بهار ، پس از تجربه ي شكستها....يا يادگارهايي از همين دست كه در جعبه ي گنجينه هايم از همه مخفي ميكنم و تا سر حد جان دوستشان دارم...
....
پ.ن: دوران نقاهت را مي گذرانم .
"درخت گلابي" در سني كه شايد خيلي كم بود براي يادگار گرايي و نوستالژيك بازي ، در ذهن من ماند و حك شد.و من خيلي زود تر از آنچه كه بايد پسرك عاشقي شدم كه دوست داشت نويسنده شود . و روي دست و پايش از " ميم" مي نوشت .
.
اين روز هاي تنهايي و سكوت ، كه ذهن مجالِ بي هم سخني را بي رحمانه به باز خواني خاطرات و ياد ها و آرمان ها مي پيمايد ، بيش از هر زمان ديگر دلم ميخواهد كه اين فيلم را دوباره ببينم. سكانس هايش را به خيال مي آورم.و "ميم" و درخت گلابي هر دم پيش چشمانم هستند.
.
اين هم از شگفتي هاي زمان است كه همواره از ياد مي بريمش. اينكه زمان ما را بي آنكه بدانيم به پيش مي راند و همراه با خودش مي سازدمان. آنقدر قهري كه گفتني نيست. كاش رضاي ما در اين همگام شدن با زمان نقش داشت...اما چنين نيست و هرگز نخواهد بود.حاصلش اينكه اين روز ها كه به درخت گلابي فكر مي كنم ديگر خودم را نه آن پسر بچه ي فلاش بك هاي ناب فيلم ، كه همان مرد نويسنده ي مايوس و رنجور لحظات نخست ميبينم كه آمده تا بنويسد ... اما آنقدر سيگار ميكشد و خاطره نشخوار مي كند كه افسار هيچ واژه اي به چنگش نمي آيد و چنين مي شود كه خود را همانند درخت گلابي بي بار و بر مي بيند كه كمي آنسو تر باغبان پير خيال از ريشه كندنش را بر زبان جاري مي سازد.
.
ذهن نا آرام و بي انصافم در آنجا كه نبايد مكث مكند و مي ماند و مي ماند : " ميم" ميخواهد از ايران برود.و پسرك شايد در آرزوي معجزه ايست كه همه ي تلخي اين حقيقت را بشويد.اما "ميم" بي اعتنا و سر خوش از پسرك خداحافظي ميكند.پسر ملحفه ي سفيد را روي صورتش مي كشد و مي گويد : "برات مي نويسم....هر جا كه باشي....مينويسم....هر روز ...هر شب... " و "ميم" اشك هاي پسرك را از روي سپيدي پارچه لمس ميكند .
و خيال من در آن تار و پود خيس و اشك آلود رسوب ميكند و بغض هاي فرو خورده و شرم مردانه ي آن پسر از گريه سر دادن به جانم مي نشيند ...