|
دنیای من
|
پدر بزرگ!
با همه ی پیوندی که میان من و تو بود تا کنون در پیله هم کلام نشدیم. مخاطبم نبودی. گفتی نبود با تو که شنودش کنی. پدر بزرگ! وقتی پنج شنبه با میلاد و نان کلوچه ای ها و سبزه و سنبل آمدیم ، باید کنارم می ایستادی و بنفشه ها را میدیدی.زیبا بودند.زیباتر از همیشه.زیبا تر از بسیاری از هم نوعانشان که در گوشه و کنار می دیدیم.
باران میبارید.از آن بارانهای ریز و سمج که در بی خبری آلوده ات می کند. خیس و سنگین ات می کند.آرام و بی صدا.از آن باران های ریاکار. اما با این همه بنفشه ها زیبا بودند. زیبا تر از همیشه.
زمین مرطوب بود. سنگ ها مرده و سرد.همه چیز در سکون و سکوت. اما خاک زیر بنفشه ها تازه و زنده بود. خاک بوی زندگی می داد. خوشرنگ و گرم بود. بنفشه ها را نرم و لطیف به آغوش کشیده بود. و بنفشه ها زیبا شده بودند. زیبا تر از همیشه.
نگاهم مست شده بود پدر بزرگ!مست آن همه زیبایی و روح سیال . زیر لب خواندم : والعصر ، ان الانسان لفی خسر.دیدم که خندیدی. آن لبخند مردانه ی همواره. آن ته ریش خواستنی. دیدم پدر بزرگ! و بنفشه ها زیبا شدند . زیبا تر از همیشه.
کت و شلوار و جلیقه ی عید را بپوش! برایم دعا کن! عیدی از لای قرآنت بیرون بیاور. به همه بگو امسال هم به من تخم مرغ رنگی بدهند. بگو به جای آن خرماها ، من ، مثل هر سال ، تخم مرغی به رنگ زرد می خواهم. به رنگ زندگی. به رنگ لبخند تو. به رنگ صدای تو . بگو پدر بزرگ ، تا بنفشه های زیبا بمانند. زیبا تر از همیشه.
هیچ چیز شبیه آن روزها نیست. حتی امکانات بلاگفا هم . همه چیز نو شده و من کهنه مانده ام. بهار دارد می آید و من هنوز بوی برف می دهم. من غریب مانده ام میان انبوه آشنا ها،در خیابانها،در کلاس ها،در جمع ها........من غریب ماندم، در پیله حتی....و این تلخ ترین کشف امشب بود.