|
دنیای من
|
بانو!
در این کنج ، روزهاییست، شاید ، که از تو گله مند می شوم، که می رنجم، که می شکنم...و افسوس می خورم از تلخی کلام و سردی جهانی که به سوی من می گشایی.از عریانی دنیای خودم شرم می ماندم و خجلت ...که برگهایم رو شده ...و ویرانم برای آن همه برگی که در دست توست...نهان...دور از نگاه های پر تمنای من ...گرد شوری بر زخم خیس تنهایی ام.
.
.
بانو!
خسته ام. از دیدن . از شنیدن. از نوشتن و گفتن. از خواندن خطوطی مبهم. از اینکه بخوانی و بدانی که دیگر بار کجا، در کدام پیچ و خم پر از یادمان زندگی ات خوانده بودی اش ....یا نوشته....
.
.
به من بگو بانو! بگو تا پایان این جاده چقدر مانده ؟...تا پایان من...تا دیدار پدر بزرگ در روز نخستین سال با کت و شلوار نو و بوی پول تا نخورده ی لای قرآن اش و تخم مرغ های رنگی....چقدر مانده بانو؟ چقدر؟
.
.
کاش می توانستم به واقع گله ای داشته باشم از کسی....کاش رمقی داشتم برای جنجال به پا کردن - شاید-....یا شور آغازیدن راهی پس از پایان تلخ هر کوره راه...اما نه بانو! ...تو نیز نمی دانی....تو نیز حتی ، از پشت آن عینک همیشگی و نگاه های ارادیِ نافذ.
.
.
تو نیز می روی...از پیچ جاده می گذری....از خَم کوچه ... و نگاهم در آن شال سپیدت ثابت می ماند و آن طره ی مویی که از کنارش پیداست....و می اندیشم که جای هیچ گله نیست....از هیچ کس...از تو بخصوص....که این همه جادوی فاصله است و شوکران روز های آمده از پی ِ شب...
.
.
این همه ، افسون سفر است بانو! بانوی پاییزی ِ من!